نمی خواهم بدانم بعد از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلوییم سوتکی سازد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او دم گرم خود را در گلوییم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
سلام دوستان نمیدونم تا حالا چقدر از این مطالبم به دردتون خورده
متاسفانه بایید بلگم فکر نکنم دیگه دنیا اجازه بده بتونم این مطالبم رو تکمیل کنم
بازم برای بار دوم تلاشم بی نتیجه میمونه ولی سعی میکنم بعد از من از یه نفر که تقریبا با من تو یه سطح اطلاعاتی هست بخوام که کار نیمه تموم منو تموم کنه
یه بار توی یه وبلاگ یه متنی خوندم که خیلی خوشم اومده بود شاید تا حدودی حرف دل خودمو میزد :
بر سر قبر من اینگونه کتابت بکنید
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
واژه خسته ُکه یک روز کبوتر شد و رفت
در اخر امیدوارم توشه ای اندوخته باشم تا بتونم رنجهای سفر رو تحمل کنم
